لبه‌های اولیه

تازه ها

پربیننده ترین

گروه خبری: 
تاریخ انتشار : س, 1396/03/30 - 13:07
کد مطلب: 12884
تصویر شهید: 
زندگينامه: 

شهيد خسرو ابراهيمي در سومين روز خرداد ماه سال يک هزار و سي صد و سي و دو در محله ي بخشعلي اردبيل به دنيا آمد.
 پدرش حسين نظامي ارتش بود و به همين خاطر دوران کودکي و نوجواني خسرو در شهرهاي مختلف کشور، به جهت ماموريت هاي پدر، سپري گرديد. خسرو اولين فرزند خانواده اي بود که هفت فرزند داشتند.
مادرش رباب نامور که سواد سيکل داشت و خانه دار بود. برخلاف پدر که ديپلم داشت.
 اما باسواد بودن آن دو در کيفيت تحصيل فرزندان از جمله خسرو تاثير مثبت داشت.
 از لحاظ مالي زندگي آنها در حد متوسطي بود و با حقوق نظامي گري پدر روزگار مي گذراندند.
خسرو دوران ابتدايي را در شهر مراغه تحصيل کرد. او در انجام تکاليف و وضعيت تحصيلي بسيار عالي بود.
 کودکي خوش برخورد بود که به آرامي با دوستانش رابطه ي خوبي برقرار مي کرد.
او هر موقع که از مدرسه مي آمد اتفاقات مهم پيش آمده را به خانواده ميگفت.
ابراهيمي دوران راهنمايي را در مشگين شهر و دوران دبيرستان را چند سال در مراغه و بقيه را در جهان علوم اردبيل به پايان رساند.

او در تمامي اين دوران ترک تحصيل نکرد و در کنار درس به مسائل مذهبي خود رسيدگي کرده و از مطالعه غفلت نمي ورزيد.
او هميشه به نماز اول وقت اهميت قائل بود و پاي بندي خود را به مسائل ديني نشان مي داد. ايشان فردي متواضع بود که با خوشرويي و صبر رضايت خانواده و دوستان و آشنايان را جلب کرده بود. دوست او در اين دوران اسماعيل مالک پور (جانباز) بود.
خسرو پس از اخذ مدرک ديپلم با معدل عالي به جهت اشتياق و علاقه در سال 1359 در تهران وارد دانشکده ي افسري شد و پس از چهار سال تحصيل در دانشکده ي افسري تهران و شيراز، موفق به اخذ مدرک ليسانس گرديد و به عنوان افسر زبده و درجه دار ممتاز با درجه ي ستوان دومي وارد ارتش شد.
پس از پيروزي انقلاب اسلامي و سرنگوني رژيم شاه، خسرو که داراي علاقه  هاي محکم ديني و شور و اشتياق مذهبي بود، با جان و دل به صفوف مردم پيوست و دوشادوش مبارزان انقلابي، به اداي وظيفه در ارتش پرداخت و پس از پيروزي انقلاب به عنوان جانشين و معاون فرمانده گردان، در گردان 234 لشکر 16 زرهي قزوين مشغول به خدمت شد.
خسرو در سال 1361 ازدواج نمود که ثمره ي اين ازدواج يک دختر بود.
 بعد از يک ازدواج ساده به مدت 6 ماه در خانه ي پدري زندگي کردند که بعداً به منزلي اجاره اي نقل مکان نمودند.
خسرو همواره سربازانش را مثل برادر و فرزند دوست مي داشت. يکي از دوستان ابراهيمي که همرزم ايشان هم بود و تازه به خدمت سربازي رفته بود که نقل مي کرد: "یک روز ظهر که من براي اولين بار براي فرمانده ناهار مي بردم به چادر ، فرماندهي که رسيدم دست و پايم را گم کردم.
 سر و وضعم را مرتب کردم و آرام وارد چادر فرماندهي شدم.
 ديدم همه ي سربازان در حال خوردن غذا هستند پرسيدم فرمانده نيامده؟ يکي از آنها گفت: انگار تازه واردي.
 گفتم: بله. گفت: فرمانده آن جا در جمع سربازان مشغول خوردن غذا است. من واقعاً از رفتارشان خوشحال شدم و به جمع آنها پيوستم."
خسرو پس از شروع جنگ ، همواره از پيش تازان اعزام به مناطق جنگي شد، به عنوان فرمانده گردان در مناطق عملياتي غرب و جنوب کشور حاضر گرديد . با خلق حماسيه هاي بي نظير در سال هزار و سي صد و پنجاه و نه به يک سال ارشديت مفتخر شد و به عنوان افسر نمونه مورد تشويق واقع شد.
او چندين بار در راه دفاع از ناموس و کيان کشور به شدت مجروح گشت و پس از بهبود نسبي، بار ديگر عازم جبهه هاي جنگ شد.
خسرو ابراهيمي در طول دوران خدمت خويش همواره به جهت شجاعت و اخلاص زبان زد رزمندگان بوده و در تاريخ 1359/12/29 به خاطر جديد در مديريت صحيح يگان و رشادت در عمليات جنوب کشور با اخذ يک سال ارشديت مورد تشويق قرار گرفت و در تاريخ 1364/07/01 به درجه ي سرگردي نايل گرديد.
خسرو ابراهيمي، سرانجام در دهم ارديبهشت سال هزار و سيصد و شصت و پنج در منطقه ي عملياتي فکه در حين عمليات رزمي و به هنگان پيش روي به سوي دشمن، به وسيله ي مزدوران متجاوز بعثي به شهادت رسيد و در خون پاک و مطهرش خويش فرو غلطيد و پيکر پاک او پس از تشييعي با شکوه در گلزار غريبان اردبيل به خاک سپرده شد.
پدرش حسين ابراهيمي به نقل از يکي از همرزمان شهيد درباره ي شهادت سرتيپ شهيد خسرو ابراهيمي چنين مي گويد: "صبح بود و هنوز مدتي به طلوع آفتاب باقي مانده بود.
 نسيم خنک، گونه ي شن هاي صحرا را که تا لحظاتي ديگر زير تابش آفتاب گرم جنوب داغ و سوزان مي شدند نوازش مي داد.
سرگرد ابراهيمي تازه نمازش راتمام کرده بود که پيغام مهمي از فرماندهي لشکر به دستش رسيد. فوراً دستور آماده باش به گردان صادر نمود. جانمازش را جمع کرد و زود لباسهايش را پوشيد و از چادر خارح شد.
 چند بار نفس عميق کشيد. پيغام فرماندهي، ذهنش را به شدت مشغول کرده بود. بايد هر چه زودتر گردان را به طرف خط مقدم حرکت مي داد.
 خبر رسيده بود که ديشب با تهاجم دشمن بعثي، خط شکسته است و حالا او مامور شده بود تا به اتفاق گردان خود، به خط مقدم رفته، اوضاع و احوال را دقيقاً بررسي نمايد و اقدامات لازم را طبق دستور انجام دهد.
حس وحال عجيبي داشت. کم کم همه ي نيروها آماده مي شدند.
اولين شعاع نور خورشيد، گونه هايش را نوازش مي کرد. صبح با نشاط و دل انگيزي بود. ساعاتي بعد، گردان به طرف خط مقدم حرکت کرد.
 به نقطه ي رهايي که رسيدند، فرمانده دستور توقف را صادر کرد و به معاون خويش فرمان داد تا از آن جا به بعد، گردان به دو قسمت تقسيم شود.
گردان به دو گروهان تقسيم شد. يک گروهان به فرماندهي معان گردان، بايد از سمت راست حرکت مي کرد و گروهان ديگر نيز به فرماندهي خود فرمانده از قسمت چپ حرکت مي نمود.
دقايق به سرعت سپري مي شد. رزمندگان دو گروهان، با همديگر خداحافظي مي کردند.
 سرگرد ابراهيمي نيز، معاونش را که از دوستان قديمي او بود در آغوش کشيد و آخرين سفارشها و دستورها را به او ابلاغ نمود. لحظاتي بعد، دو گروهان از هم جدا شده، به طرف خط مقدم که در وضعيت نامعلوم و مبهمي بود، حرکت کردند تا خط مقدم را از نيروهاي قبلي تحويل گرفته و در صورت حضور دشمن در خط، آن ها را از منطقه بيرون برانند.
سکوتي ترسناک و عميق بر خط، حاکم بود. ارتباط راديويي با بي سيم با خط مقدم از ديشب قطع شده بود و هيچ گونه اطلاعي از وضع آن جا در دست نبود. به احتمال زياد دشمن خط را تصرف نموده بود.
به نزديکي هاي خط رسيده بوديم که سرگرد ابراهيمي دستور ايست داد. همه متوقف شدند. سپس به دستور فرمانده، يگان آرایش نظامي گرفت و آماده ي درگيري شد.
سرگرد يکي از درجه داران با سابقه را صدا کرد و گفت: "شما همين جا آماده بمانيد تا من قدري جلوتر بروم و از وضعيت موجود اطلاعاتي به دست آورم." افسر پاسخ داد: "جناب سرگرد! شما نبايد جلو برويد خطرناک است. نيروهاي شناسايي مي روند." سرگرد، درحالي که به طرف جيپ حرکت مي کرد گفت: "نه! شما همين جا منتظر بمانيد، خودم
 مي روم. اگر اتفاقي افتاد، نيروها را براي درگيري با دشمن آماده کن."
سرگرد به راننده ي جيپ فرماندهي و بي سيم چي داخل جيپ دستور داد فوراً پياده شوند.
 او مي خواست خود به تنهايي به پيشواز خطر برود. اصرار افسران و سربازان براي همراهي با او بي نتيجه بود. انگار سرگرد مي دانست که لحظاتي ديگر چه اتفاق وحشتناکي خواهد افتاد. براي همين مي خواست خود در لحظه ي حساس شهادت تنها باشد. خسرو قبل از اين بارها در لحظات حساس و خطرناک، جانش را به خطر انداخته بود.
وي هرگز در چنين مواقعي که احتمال خطر بسيار زیاد بود. اجازه نمي داد کسي ديگر از سربازان يا افسرانش خود را به خطر بيندازد. سرگرد ابراهيمي خود هميشه پيشتاز خطر بود.
فرمانده سوار جيپ شد و پشت چيپ "ميول" نشست. افسران با غرور و افتخار از اينکه در کنار چنين فرماندهي مي جنگند با تمام وجود احترام نظامي انجام دادند.
 فرمانده با تبسمي بر لب و معنايي که در عمق چشمانش برق مي زد و شهادت او را گواهي مي داد، دستي تکان داد و به طرف خط حرکت کرد.
دلير مردان با اضطراب و نگراني به جيپ او چشم دوخته بودند که در دل گرد و خاک پيش مي رفت. همه در دل خويش به جسارت و ايثار فرمانده غبطه مي خوردند و چنين از خودگذشتگي و شجاعي را  غيرممکن و دست نيافتني مي دانستند.
چند لحظه بيش تر طول نکشيد که ناگهان با اصابت گلوله ي آرپي جي، جيپ فرماندهي آتش گرفت وسرگرد، پروانه سان در آتش عشق به خدا، مردم و دفاع از ناموس و امنيت سرزمين خويش با عزت و افتخار و سربلندي به شهادت رسيد تا نامش جاودانه در زمره ي بزرگ مردان تاريخ که حيات و زندگي را در مقابل اعتقاد و باور خويش به بازي مي گيرند به ثبت برسد."
پدرش در ادامه مي گويد: "وقتي به ما خبر دادند رفتيم به پادگان اول گفتند اسير شده است. سپس گفتند که شهيد شده.
تقريباً 20 روز يا 25 روز پيکرش در خاک تحت سلطه ي عراق بود و هر چه عمليات شده بود نتوانسته بودند پيکرش را به عقب انتقال دهند. فرمانده گردانش مي گفت: براي انتقال پيکرش من خودم نيز رفته بودم. او مي گفت: از عرقگيري (زير پيراهن) که با هم خريده بوديم و همچنين از جاي عينک که به کمرش بسته بود توانستم او را شناسايي کنم وگرنه بدنش و صورتش سوخته بود و قابل شناسايي نبود.
 پيکر پسرم را وقتي به اردبيل آوردند که 10 روز به چهلم شهادت او مانده بود.
 ايشان را تحويل دادند و گفتند که رويت شهيد مقدور و ممکن نيست و خانواده را راضي کنيد که او را نبينند.
 آن روز مردم غيور اردبيل سنگ تمام گذاشتند و در برگزاري مراسم او حضرت آيت الله مروج مرحوم نماز خواندند.
در خيابان هاي مسير تشييع پيکر، مغازه ها تعطيل شده بود و دسته هاي زنجير و سينه زني عزاداري مي کردند و به ما تسليت مي گفتند.
            "روحش شاد"
 

ارسال نظر